برای 400 نفر کودکان کار کتاب خریدیم و بهشون کارت تبریک عید دادیم
برای 90 نفر بچه های کم توان ذهنی مرکز عاطفه کتاب خریدیم ، کارت تبریک و عروسک دادیم
برای 50 نفر بچه های ناشنوای باغچه بان اسباب بازی و کارت تبریک. تعدادی هم اسباب بازی برای این که تو مدرسه باشه و همه استفاده کنن و یه سفره ی هفت سین.
کل کمک های نقدی جمع شده: ششصد وهفتادهزار تومن
خرج اسباب بازی های باغچه بان: شصت هزار تومن
خرج کتابها: سی صد و شصت هزار تومن
خرج نوار های قصه: هفت هزار و دویست تومان
باقیمانده ی پول: دویست و چهل تومن
کمک های غیر نقدی:
-حدود شصت تا عروسک از طرف انجمن "همراه" مدرسه ما
-پونزده بسته پلی مگنت
-بیست و پنج تا بیست و هفت درصد تخفیف روی کتابها از طرف نشر شولا
-بیست تا سی درصد تخفیف روی اسباب بازی ها از طرف کانون
-پنجاه تا تخم مرغ رنگی و دو تا سبزه برای هفت سین
کارتهای رسیده هم که حسابشون از دستم در رفته
همچنان ممنونیم
------------------------------
ما پارسال دو پست گنده برای تشکر نوشته بودیم که یه بار دیگه می نویسیمشون . شاید مهمترین پستای کودک زمین من قبلی ایناباشن... :
*
خورشید نور است در آسمان. و بهار اومده. عید اومده. ما آدمها برای خوشحال بودن سینما نمی خواهیم و ذرت بو داده. ما کارت می خواهیم و متروی شلوغ که می رود جایی که در خانه ها باز است و دیوارها را نقاشی کردند و می خواهند کار "خوب" بکنند. جایی که کودکان کار هستند و حیاط قدیمی رنگی.
کودکان کار، بچه ها نبودند ولی کتاب هایی که آنها درست کرده بودند روی میز بود و کارت هایی که ما لای کتاب ها می ذاشتیم، کارتون هایی که یکی بعد دیگری پر می شد توی ذهن ما لبخند هایی رو میورد که ندیده قشنگ بود. فضا برای احساس خوب داشتن کافی بود. فضا و شور.
آنا می گه "آخه بهار اومده!" و ما دور و برمون پره از بچه ها. بغلمون می کنن، می خندن و کارت بزرگ تر می خوان. زندگی اونها توی شاله و سفال و لیف. و من فکر می کنم آنها همه ستاره هایی هستند با گل شازده کوچولو. ستاره ها به زمین آمدند. برای همین شب تهران دیگر ستاره ندارد. آنها را جای دیگری باید پیدا کرد.
چشم های آنها مثل ما نیست. آنها مثل ما فکر نمی کنند. اونها معلول ذهنی اند. اونها ناراحت می شوند. خوشحال می شوند. و این زندگی آنهاست.
چشم های آنها مثل ما نیست. بیشتر می بیند. بیشتر از ما فکر می کنند. بیشتر از ما زندگی می کنند.
بچه هایی که خوشحالند و فرمول های ریاضی را حفظ نمی شوند، امسال سال هزار و سیصد و پنج است یا هزار و سیصد و هشتاد و شیش برای لبخند زدن فرقی ندارد. لبخند آنجا لبخند است. به سادگی هیچی.
هیچ پیانیستی دست های آنها را ندارد، هیچ موسیقیدانی به قشنگی آنها گل گلدون من رو نمی زنه، فضای کوچک کودکانه ای که تو رو به ته ته های وجودت می بره رو هیچ کسی جز اونها به وجود نمی آره . ما پول بلیط کنسرت رو ندادیم و حسی رو گرفتیم که هیچ وقت دیگه هیچ جای دیگه نمی گیریم. بچه ها ارگ می زدند. و خیلی خوب می زدند.
ما کادو های سفالی گرفتیم : کار دست بچه ها. چهار نفر بودیم و همه کادو گرفتیم. سر کلاس ها که می رفتیم بی دریغ هدیه می گرفتیم.
از همه مرسی. از اسباب بازی های باقیمانده ی خیریه، از پلی مگنت های مجانی، از ایمیل های خوب و ایده های عالی، از کارت های فوق العاده و پر احساس، از تخم مرغ های رنگ شده ی خیلی قشنگ توسط یک مامان فوق العاده و فروتن، از فروشنده ی کتاب مهربون، از پول ها، از مامانم، شاگردهای مامانم، ( ملیحه، فاطمه، سحر، و ...) مامان ناهید، اونهایی که بهمون پیشنهاد می دادن و خسته نباشیدها، از آنا، از یاسی، از حورا، سحر، صبا، مائده، سمیرا، هدی، فرناز، سمیه و از همه ی اونهایی که جاشون انداختم (ناهید اضافه می کنه) و کلی کلی کمک کردن!
و
از ناهید!
عیدتون کلی مبارک و سال خیلی خیلی خوشحالی داشته باشین !
*
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر